خرید بک لینک
بسمالله... سلام! + بعد از سوخت شدنِ بلیتِ جشنوارهمان به خاطرِ آبلهمرغان و نتیجه ندادنِ تلاشها برای دیدن فیلم در دانشگاه تهران و البته درجازدنِ کانونِ عکس و فیلم دانشگاهِ خودمان، بالاخره ساعت هشتِ امشب "ماجرای نیمروز" را تماشا کردیم. و بسیار زیبا بود. بسیار تکاندهنده بود. و بسیار دوستداشتنی

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 8:36

بسمالله... سلام! + یکی از روزهای پیشدانشگاهی بود و رفته بودم فرهنگیِ مدرسه. وسطِ بحث رسیدم و همان وسط هم موردِ مثال واقع شدم! خانم محمدی گفتند: " مثلا همین رحمانی رو میبینی؟ این قطعا الان داره کارهای کمتری میکنه نسبت به وقتی که کنکورش رو داده باشه. " چند روز قبل این جمله یادم افتاد. نشستم و ل

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 1:33

بسمالله... سلام! + توی خانه نشسته بودم که هدا پارسافر گفت روزهای خالیم را بدهم. دادم. قرار شد اگر برنامه جور بود، یک روز را که معلمهای دینی در مسیرِ پیادهرویِ اربعین هستند بروم مدرسه و امتحانِ روخوانیِ قرآن بگیرم از بچهها. بعد از جمعبندیِ برنامه، روزِ من شد شنبه. شنبه صبح از خواب بیدار شدم و با یک احساسِ عجیب و غریب راه افتادم سمتِ خیابانِ سرپرست. و این بار نه در نقشِ دانشآموز. وقتی خواستم وارد شوم آقای رستمی گفت: " سلام رحمانی! کجا میری؟ " - " به جای خانم رفعتی اومدم آقای رستمی. " - " بابا چه طوره؟ " - " سلام میرسونه. " - "نمیآد؟ " - " رفته کربلا آقای رستمی. اگر باشه میاد حتما میبیندتون. " خوانِ اول را رد کردم!رفتم توی مدرسه. برگههای امتحانیِ بچهها را از دفتر گرفتم و رفتم توی کلاس. - " بچهها، قرآن داره کسی؟ " - " خانوم ما امتحان نداریم. " - " چه جالب! ولی من میخوام ازتون امتحان بگیرم! " - " خانوم من مطمئنم ما امروز امتحان نداریم. " قرآنش را بغل گرفته بود و نشسته بود. خوانِ دوم شروع شده بود. بچهها نمیخواستند امتحان بدهند و من حوصلهی بحثکردن باهاشان را نداشتم. چادرم

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 13:33

بسمالله... سلام! + سالِ نود و دو بود که شرکت کردیم توی مراسمِ شبِ شعرِ عاشوراییِ دبیرستانِ علامهحلی. با فائزهی شفیعی. از آن سال به بعد، هر سال به نحوی ایمیل و یا دعوتنامهاش بهم میرسد ولی هر سال یک اتفاقی میافتد که نمیتوانم بروم. دلم میخواهد مامان باهام بیاید ولی خسته است. " تنهایی" راه میافتم سمتِ چهارراهِ لشکر.. از جلوی درِ خانهمان تا چهارراه را با دو خط اتوبوس میروم و بعد از آن پیاده خیابانِ کمالی را متر میکنم به سمتِ تقاطع غفاری. میپیچم داخل و میرسم به مدرسه. در واقع اسمِ خیابانها را بعد از رسیدن متوجه میشوم. راه را از روی شکلِ خیابانها و خاطراتِ تصویریام از سمینار علوم و فنون و شب شعرهای قبلی پیدا میکنم. درست توی اتاقکِ نگهبانی اولین آشنا را میبینم. از مشاورهای قبلیِ مدرسه. میشناسدم. چهطورش را نمیفهمم راستش. هیچوقت ارتباطِ مناسبی با مشاورینِ تحصیلی نداشتم! میروم داخلِ آمفیتئاتر. خانم وظیفه و یکی از دانشآموزهای فرزانگان پنج نشستهاند ردیفِ آخر. سه چهار دقیقهای زودتر رسیدهام ولی متاسفانه این برنامه هم طبقِ برنامهی معمولِ ما ایرانیها آن قدری تاخیر دا

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 13:33

بسمالله... سلام! + قرار است نقدی بنویسم بر مستندی دانشآموزی؛ مرثیهای برای یک رویا. به عنوانِ یک مخاطبِ عام، یک دانشآموختهی سمپاد، یک حاضر در مراسمِ رونمایی، و یک بازبینِ فیلمهای جشنوارهی فیلمِ مدرسه. + بخشی از مستند را دیده بودم. یک بخشِ حدودا بیست دقیقهای را. و از همان موقع منتظرِ نسخهی کاملش بودم. تقریبا یک ماهی در عرضهی نسخهی نهایی تاخیر پیش آمد ولی بالاخره سهشنبهی هفتهی گذشته در سالنِ اندیشهی حوزهی هنری، مستند اکران شد. از چند روز قبلش با عواملِ اجراییِ برنامه مکاتباتی داشتیم حولِ این موضوع ک میخواهیم بچهها را گروهی ببریم و آیا امکان جادادنِ این تعداد بچه هست یا نه. آن روز از دانشگاه زودتر زدم بیرون و خودم را رساندم به مدرسه و بچهها را تحویل گرفتم. تعدادشان خیییییلی بیشتر از آماری بود که داشتیم! اما با زود رسیدنمان، جا تقریبا به همهی دانشآموزها رسید. مشکلِ تاخیر در آغازِ کار اینجا هم وجود داشت. برنامهی اصلی با بیست دقیقه تاخیر شروع شد و البته با سالنی که هزار نفر آدم روی صندلیهای طبقه ی اول و دوم و روی زمینش نشسته بودند. با جمعیتی که در میانهی یک روز

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 13:33

بسمالله... سلام! + مدتی که اینجا ننوشتم، آنقدری حرف برای گفتن هست انگار که دو تا پستِ طولانیِ دیشب هم علاجش نبوده! میخواهم از دانشگاهِ دورمان بنویسم این بار. دانشگاهی که به هیچوجه خودم را درگیرش نکردم. دانشگاهی که روی دیوارِ کارها و پروژههای در جریانم فقط یک استیکر را به خود اختصاص داده و آن امتحانهای پایانترم و مقالههاش هستند. دانشگاهی که یک ربع قبل از کلاس واردش میشوم و پنج دقیقه بعد از کلاس از آن خارج. دانشگاهی که انگار حرفِ کسی را نمیفهمم داخلش. نه حرفِ بچههای انجمنِ اسلامی و انجمنِ اسلامیِ مستقل را و نه روشهای بسیج را و نه کانونها و مسافرتهایش را. من در بزرگترین دانشگاهِ علومانسانیِ خاورمیانه درس میخوانم. بچههای دانشکدهی من بسیار کم دردِ مملکت دارند. پروژهی ملیای را که سرمنشاش یک سئوال و مسئلهی بومی باشد نمیبینم. البته که حضورِ بسیار کمم توی دانشگاه میتواند بخشی از این ندیدن را توجیه کند. ما صد و سه نفر ورودیِ روانشناسیِ سالِ نودوپنجِ دانشگاهِ علامه هستیم که توزیعِ جنسیتی میانمان 80:20 است. این توزیعِ جنسیتی و البته سیاستهای کلیِ دانشگا

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 13:33

بسمالله... سلام! + اینهایی که بهشان میگویی: " بیا باهم حرف بزنیم. اصلا شاید من اشتباه میکنم. تو منُ از اشتباه دربیار. " و فقط میایستند آن دور و سنگ میزنند و فحش میدهند را رها کنید. همینهایی که آبروی آدمها توی استوریهای اینستاگرام و پیامهای فورواردیِ تلگرامشان، ذرهای اهمیت ندارد. اینها را، هر چه قدر هم نزدیک هستند بهتان بگذارید کنار. به درد نمیخورند.. پ.ن: کاش جوابی داشته باشید برای این حرفها. کاش روزی که واقعیتِ امر برتان مشخص شود جوابی داشته باشید. کاش هیچکس، هیچوقت آبرویتان را این شکلی نگیرد سرِ دست. کاش کسی مثلِ شما با خودتان رفتار نکند...

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 13:33

بسمالله...سلام! + دلتان برای فلان زندانی یا فلان حیوانِ بیخانمان سوخته؟ دمتان هم گرم. جدی میگویم؛ بیتعارف. جوابِ یک سئوالِ من را بدهید عزیزانم؛ چرا وقتی داعش کوبانی را محاصره کرده بود خفهخون گرفته بودید؟ *** از این سئوالها، یک لیستِ بلندبالا میتوانم بنویسم که واقعا خوشحال میشوم یکی جوابشان را بدهد بهم. *** معمولا آنقدری بیاساس میدانم حرفهای انجمن را که اینجا مطرحش نمیکنم. اما الان میخواهم از چیزی بگویم که عمیقا من را نگران کرد. من زیاد به دانشگاه شریف رفتوآمد میکنم. از قضا یکی از این روزها، افتاده بود روی انتخاباتِ انجمن اسلامی. بحثها داغ بود که به این گروه رای بدهیم یا آن یکی. یکی از هممدرسهایهای قدیمی که حالا حضورش بسیار پررنگ است توی انجمن داشت از دلایلش برای اعلم بودنِ لیستی که ازش حمایت میکرد میگفت. فکرم جای دیگری مشغول بود و درست نمیفهمیدم چه میگوید تا آن جا که بحث کشیده بود به گزینههای انتخابیِ هر لیست برای تصدیِ معاونت حقوق و مطالعاتِ زنان یا یک چیزی شبیه به این. -" بابا این دختره این شکلیه که اگه بچهدار شدی و دیدی کار کردنت داره به بچه

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 13:33

بسمالله... سلام! + جرقهی این نوشته، عاشورای 1395 زده شد؛ وقتی کنارِ آتش ایستاده بودم و جرقههایی از آن، به چادرم میافتاد. وقتی بادِ گرم میخورد توی صورتم. امام رضای مهربان گفتهاند: إِنْ کُنْتَ بَاکِیاً لِشَیْ ءٍ فَابْکِ لِلْحُسَیْنِ. و ما دلمان را این شکلی آرام میکنیم. با یادآوریِ آن خاطره و تکمیلِ آن یادداشتِ توی نوتهای گوشی. *** آتش هرم دارد. حتی اگر هوا سرد باشد. حتی اگر خورشیدِ صحرا، بالای سرت نباشد. حتی اگر در سرزمینِ خشکی نباشی. حتی اگر هجومِ دشمن هر لحظه به آتش نزدیکترت نکند. حتی اگر میانِ آتش نباشی. . . . . حتی اگر میانِ آتش نباشی.. *** خبرهای پلاسکو که آمد، من داشتم برای امتحانِ انسان از دیدگاه اسلام درس میخواندم. توی کتابخانهی دانشگاه بودم. اظهارِ نظرها که شروع شد، داشتم برمیگشتم خانه. توی بیآرتی بودم. ساعت چهار بعد از ظهر از جلوی ایستگاه آتشنشانیِ بلوار کشاورز رد شدم. خبری نبود. انگار که ایستگاه هم توی بهت بود؛ مثلِ من. *** روزهایی که قلبم شروع میکند به تپیدن برای کسانی که شاید یک بار هم ندیده باشمشان، بهتزده میشوم. تا چند ساعت هیچ حرفی نمیزنم. اگ

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 13:33

بسمالله... سلام! + من استاد توجیه کردن اشتباههای خودم هستم. من استاد توجیه کردن ندانستههای خودم هستم. من استاد توجیه کردن تصمیمهای غلط خودم هستم. *** معلم ادبیاتمان میگفت هر کلمهای یک هالهی معنایی دارد که باعث میشود ما بین کلمات مترادف بهترین را توی بافت جمله و در موقعیتهای مختلف انتخاب کنیم. هالههای معناییای که میتوانند در طول زمان و با عوامل محیطی شکل بگیرند یا مثلا آدمهای خاص یک معنای خاص به آن کلمه بدهند. داشتم به کلمه ی "زینب" فکر میکردم. این که ما هر وقت این اسم را میشنویم چه تصویری توی ذهنمان شکل میگیرد. یک پیرزن داغدیده که فقط گریه میکند و از جدایی مینالد و توانی ندارد. یک مادر خسته که دو تا پسرش را از دست داده و توی یک نصفه روز 72 نفر را جلویش کشتند. هیچکس برای ما از واژه ی "زینب" در بافت شهر شام نگفته است. ما دنبال واژهی "زینبِ " مجلس یزید نرفته ایم. ما دنبال صاحب خطابههای آتشین عمارت کوفه نگشتهایم. ما تصویر غلطی در ذهن داریم از مادر دو شهیدی که برای عزای پسرانش، حتی از خیمه بیرون نیامد... *** ذهن ما شما را فقط از بعضی کانال های اطلاعاتی میشناس

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 13:33

بسمالله... سلام! + تک و توک مینوشتم از ده سالگی. مربوط و نامربوط. کمی که بزرگتر که شدم، وقتی رفتم دبیرستان، میدیدم آدمها قربان صدقهی کسی میروند! یا مثلا جلوی اسمشان توی پروفایلشان همیشه یک " in rel " هست. یا مثلا ولنتاین برایشان روزِ مهمیست. یا اینکه یک اسمِ خاص دارند توی تلفنشان. میدیدم که همسنهام بت ساختهبودند توی ذهنشان از آدمهایشان. برایم جذاب نبود. شاید چون نمیفهمیدمش. یا شاید چون هیچوقت نرفتهبودم دنبالش. شاید چون هیچوقت تجربهی عینیاش را نداشتم. اما همهی آن اتفاقها باعثِ یک چیز شد.این که من بروم دنبالِ ساختنِ شمایلِ آدمِ آرمانیم. و این "ساختن" عجیب خوب بود. روزهایی که تنهاییم به اوج میرسید، با همان شمایل حرف میزدم. روزهایی که عصبانی بودم، سرِ همان شمایل داد میزدم. روزهایی که چیزِ خوبی میدیدم، یا از طرفِ او برای خودم کادو میخریدمش و یا اصلا برای خودش میخریدم که طبیعتا چون استفادهاش نمیکرد میشد مالِ من! روزهایی که خیالِ این "ساختن" جواب نمیداد، از گنجینهی ده سالگیم استفاده میکردم و برایش مینوشتم. به جرئت میتوانم بگویم که تا به حال هر

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 13:33

بسمالله... سلام! + بامدادِ دیروز، فروشندهی آقای فرهادی دومین اسکار را نصیبشان کرد. و راستش را بخواهید من اصلا خوشحال نیستم.. به چندین دلیل؛ اول: از بین فیلمهای اصغر فرهادی، من گذشته و جدایی نادر از سیمین را به لحاظ ساختار داستانی بیشتر دوست میدارم. و منظورم فقط به لحاظ داستانیست نه اعتقادی، نه هویتی، نه ایدئولوژیکی. من خوشحال نشدم از اسکار گرفتنِ فرهادی به خاطر "فروشنده" چون فروشنده فیلم خوبی نیست. فروشنده از نظر من پیشرفتی ندارد. فروشنده یک داستانِ از ابتدا اسپویلشده است. من توی دیدنِ فروشنده اصلا غافلگیر نشدم. دوم: من یک دختر هستم. فروشنده، فیلمِ آزاردهندهایست برای من. هر دقیقهاش اذیت میکند مثل من ها را شاید آقایان را اینقدر آزار ندهد. سوم: هدفِ فروشنده، "غیرت" است. و راستش را بخواهید اگر چیزی این روزها ضامن امنیت باشد همین است. کاش این مفاهیمِ بلند و عزیز را این شکلی برای مردم تبیین نکند. رعنا، زنی که شما با او اشتراک احساسات پیدا میکنید و نسبت به او دلسوزی دارید، به یک مجرم رحم میکند و این عملش توسط بیننده تقدیر میشود. کاش هنرمندهای ما، جامعهی ما، کمی دی

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 13:33

صفحه بندی